عنوان خبرببر را در جنگل خودش قضاوت کن!
(شاخه: داستان)
ارسال شده توسط hesami
جمعه 17 دي 1389 - 10:45:18


ببر را در جنگل خودش قضاوت کن! 

ببری درنده وارد دهکده پیرمردی دانا شده بود و به دام‌های یک مزرعه‌دار حمله کرده بود. اهالی دهکده ببر را محاصره کردند و او

را در گوشه انبار مزرعه‌دار به دام انداختند.
 ببر وقتی به دام افتاده بود.................





ببری درنده وارد دهکده پیرمردی دانا شده بود و به دام‌های یک مزرعه‌دار حمله کرده بود. اهالی دهکده ببر را محاصره کردند و اورا در گوشه انبار مزرعه‌دار به دام انداختند. ببر وقتی به دام افتاده بودقیافه‌ای مظلوم به خود گرفته بود و خود را گوشه‌ای جمع کرده و حالت تسلیم به خود گرفته بود. قرار شد تور بزرگی روی سر ببر بیندازند و او را اسیرکرده و به عمق جنگل برده و آنجا رها کنند تا دیگر به دهکده برنگردد. درحین انجام این کار مرد میانسالی نزدیک پیر مرد دانا آمد و به او گفت:
 "پسری جوان از روستایی دوردست به این‌جا آمده و مدتی نزد من کار کرده و به دخترم دل بسته و از او خواستگاری کرده است و البته گفته که مجبور است
دخترم را با خودش به روستای خودش ببرد. در مدتی که او نزد ما کار می‌کردچیز بدی از او ندیدیم و پسری خوب و سربه‌زیر به نظر می‌رسد. می‌خواستم بدانم با توجه به اینکه شناختی از گذشته او و خانواده‌اش نداریم آیامی‌توانم دل به دریا بزنم و با این ازدواج موافقت کنم و اجازه دهم دخترم را با خودش ببرد؟"

پیر مرد فرزانه با لبخند به ببر اشاره کرد و گفت: "این ببر را ببین که چقدر خودش را مظلوم نشان می‌دهد. او از جنگل یعنی از خانه خود دور افتاده و به همین خاطر چون در جایی جدا از وطنش است احساس ترس و بی‌پناهی تمام وجودش رافراگرفته و در نتیجه رفتاری متفاوت با تمام زندگی‌اش را از خود نشان می‌دهد. همین فردا که این ببر را به جنگل ببرند باید به محض آزاد کردنش از او بگریزند چون وقتی پایش به جنگل برسد دوباره بوی آشنای بیشه او راشجاع می‌کند و به خلق و خوی وحشی و قدیمی خودش برمی‌گردد. به جای اینکه ساده‌ترین راه را انتخاب کنی یعنی بیگدار به آب بزنی و آینده زندگی دخترت را به شانس واگذار کنی. به همراه دخترت و این پسر سری به روستای آنها بزن و مدتی آنجا بمان و رفتار پسر را با اطرافیان و خودتان زیر نظر بگیر.
اگر
مثل این ببر باشد که بهتر است زندگی دخترت را تباه نکنی. اما اگر همچنان پاک و سربه‌زیر و درستکار بود و دخترت هم قبول کرد پس دیگر دلیلی برای مخالفت وجود ندارد.

آن مرد پذیرفت و از پیر مرد دور شد. دو ماه بعد پیر مرد دانا آن مرد را در بازاردید. احوال او را جویا شد. مرد لبخندی زد و پرسید: "قضیه آن ببر چه شد؟" پیر مرد حکیم پاسخ داد: "همان‌طوری که حدس زدیم پای ببر که به جنگل رسید شروع به وحشیگری کرد و به چند نفر آسیب رساند و بعد هم گریخت. خواستگار دخترشما چگونه بود؟"

مرد میانسال لبخند تلخی زد و گفت: "درست مثل ببر شما رفتار کرد. خوب شدبه توصیه شما عمل کردیم و قبل از اینکه ناسنجیده تصمیم بگیریم، همراه خودش سری به جنگلش زدیم!"




این خبر از طرف آموزشها
( http://www.amozeshha.ir/news.php?extend.54 )


Powered By Persian E107 BY Iranscripts.Com Sponsor : MehrHost.Com